آی تن حافظ را در گور لرزانده ایم که بیا و ببین. اگر بود، خودش با همان دو دست مبارکش چنان جرمان میداد که دیگر هیچ کس جرات نکند به اشعارش چپ نگاه کند(چه رسد به دستکاری).
صبـا بـه لطـــف بـگـــــو آن غــــــــــزال رعـنـا را کـه سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
چـــــــــو اشتری که گریزد ز ساربان، هر شب میان دشت و بیابان ندیده ای مـــــا را؟!
شکر فروش که قندش گران شدست، هیهات تفقدی نکند طوطــــی شکــــــرخـــــا را
غــــرور حسنت اجازت مگــــــــــــر نداد ای گل کـــــه پرسشی بکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظـــــــــــر بـــه ضــــرب و زور نگیرند اشتران دانا را
جـــــــــــز این قدر نتوان گفت در مرام تو عیب کـه وضع مهـــــــر و محبت نمیکنی یارا!
به بادیه نه عجب گــــــــــر به گفته ســــــیوا ســـــــرود زهره به رقص آورد شترها را

* جاده عشق دارد؟ عشق کوهان شتری! جاده عشق چاله چوله دارد؟ یا جاده کوهان شتری است؟ نه، جاده شتر عاشق دارد! شاید هم خطر برخورد با شتر! یا...
ولی نع خیر، به قول استاد بنایی (حفظه الله): عزیزم، در کویر قلبم تو تنها شتری.
بعد نوشت: 09 / 10 / 90
هزار هزار قناری بود در سینه آدم، که همه به عشق حوا سر برآورده بودند. قناریهایی که تشنه نوازش حوا بودند تا برایش زیباترین ملودی دنیا را سر دهند. ولی حوا هرگز آنها را ندید (شاید هم نخواست که ببیند).
هــــــــزار هـــــــزار قناری به سینه آدم
برون ز تخم کشیده به عشق حوا، سر
ولی به غفلت حــــــوا ز آب و دانه شان
به دست گــــربه همسایه میشوند پرپر.
آدم خوب میداند که حوا هرگز آن جوجه ها را نوازش نخواهد کرد، همانطور که هرگز این سکوت را نمیشکند و دست آدم را نخواهد گرفت. اما باید تا مرگ آخرین جوجه هم صبر کند (به خاطر احساسی که به حوا داشت). حتی اگر حوا گربه ها را بیشتر دوست داشته باشد!
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/10/06ساعت 2:47  توسط علی
|
حسین حسین میکنیم، بر سرو سینه خود میزنیم، اشک میریزیم، پیراهن مشکی میپوشیم، غذا و شربت نذری میدهیم. بدون آنکه بدانیم حسین (ع) که بود و چه گفت. شور بی شعور و بدون شناخت چه ارزشی دارد!
رفیق عزیز، تو که فکر میکنی بزرگ شدن یعنی اینکه یک سیگار گوشه لبت بگذاری و دخترها را داف، گوشت، ک... یا هر چرندی که به آن مغز معیوبت خطور میکند صدا کنی. لطفا آن پیراهن مشکی را کنار بگذار. تو از حسین و از ابا الفضل که به آقای ادب معروف است چه آموخته ای؟
آقایی که بعد از سالها مداحی و نوحه امام حسین خواندن روی منبر میروی و به راحتی آب خوردن، فتوای قتل فلان مسئول را صادر میکنی. حسین را با قاتلان چه نسبت است؟!
جنابی که از مسئولیت فقط لفت و لیسش را بلدی و پر کردن جیب مبارکت، تو برای کدام حسین سیاه پوشیده ای؟ تا جاییکه ما میدانیم حسین دزد و خائن نبوده.

حسین، نه به اشک و آه ما نیاز دارد، نه به نذر و نیاز ما، و نه به هیچ چیز دیگر. آی انسانها، حسین شهید شد تا شما آزاد زیستن را یاد بگیرید، آزاده بودن را بیاموزید (هیهات منا الذله). نه اینکه بر سر و صورت خود بزنید و همچنان "خر برفت و خر برفت و خر برفت".
حسین را یزیدیان نکشتند، حسین (ع) کشته جهل ماست.
پ. ن :
حسین بیشتر از آب، تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. (دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/09/14ساعت 1:59  توسط علی
|
هــر دم از ایـن بـاغ بــری مـیـرسـد تــازه تــر از تــازه تــری مـیـرسـد
فقط همینمان کم بود که با دیو بچه های خاندان پولاد زره هم دانشگاهی شویم. خدا رحم کرده که در هفته بیشتر از 2 تا بعد از ظهر کلاس ندارم و تازه اونم یکی در میان میپیچونم. اما بازم پیدام کردن. خجالتم که نمیکشه، بی شرف گیس بریده حتی سایز لباس زیرمو در آورده!
از کی بنالم، که هرچی میکشم از این ام الفتنه(خاله عزیز تر از جانم) میکشم! این 6 ماه یکبارم که میاد، تا یه دردسر جدید برای من درست نکنه دلش راضی نمیشه از ایران بره! یکی نیست بهش بگه: آخه زن حسابی مگه من دخترم، رفتی برام شوهر پیدا کردی! تازه مگه خودم دستم اینجوریه! (کج و کوله). مادر مهربانمان هم که چند روزه دنبال فرصته بنده رو بچزونه با کمال خونسردی میگه: مگه چیه؟! باید افتخار کنی که دخترای فامیل...
میگم: مادر من، این خودشم نیست برای من بپا گذاشته. حتی اینکه چه روزی، چه رنگ لباسی پوشیدمو و چند دقیقه دیر رسیدمو غیره و ذالک رو هم میدونه! انگار خیلی حرفای خواهر محترمتونو جدی گرفته! میگه: اولا خاله ات چیزی نگفته و اونا خودشون گفتن. بعدشم بپا گذاشته باشه تو که ضعفی نداری!
خدایا از دست این زنا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ اولیشم مادر بنده.

خــداونــدا بــه حـق هـفـت و چـارت ز مــا بــگـذر شـتـر دیـدی، نـدیـدی
پ.ن: به قول استاد بنایی: این شتریه که روی هر کسی میخوابه! قبول. ولی من اون خری نیستم، که زیر هر شتری بخوابه.
+ نوشته شده در جمعه
1390/08/27ساعت 20:14  توسط علی
|
آدم _ حوا
در کجای این جهان سست بی بنیاد
مانده ای اینک
کجا حوا؟
هیچ از آدم بود در خاطرت یادی؟
آاای... ای دنیا، چه رسم است این!
آدم _ حوا
آه، ای حوا به یادت هست
دست آدم را چگونه پس زدی هر بار!
و تو ای آدم
هست در یادت چگونه می شکستی قلب حوا را (بدون عمد)؟!
آدم _ حوا
فاصله شاید میان آدم و هوا
حاصل تردید آدم، رنجش حواست
کاشکی حوا به جای رنجش از آدم
دست او را میگرفت و یاری اش می داد
تا که آدم را کند آدم

پ.ن: آدم بدون حوا در قلبش حفره ای هست، به بزرگی سوراخ لایه اوزون
حفره ای که هیچ چیز قادر به پر کردن آن نیست
مگر انگشت یک حوای فداکار.
هویجوری: 20 / 07 / 1390 (الهی العفو)
با آمدن پاییز و شروع شدن سال تحصیلی جدید، به خاطر چند واحد کشک باقی مانده مجبوریم بعد از ظهر شنبه و چهارشنبه رو به صورت کامل و سه شنبه رو هم نصفه نیمه، سرکلاس حاظر شیم. روز چهارشنبه سخت ترین روزه برام چون 2 ساعت اول با گاگولی درس دارم که ترم قبل باهاش دعوام شد و 4 ساعت بعدم روش تولید دارم با استادی که به غایت یبسه!
(خدایا خودت عاقبتمونو به خیر کن).
بعد نوشت: ۰۱ / ۰۸ / ۱۳۹۰
روزگاری آدم و حوا فقط یک قدم با هم فاصله داشتند. یک قدمی که حوا برای از میان برداشتنش کاری نکرد. و آدم اندیشید: وقتی حوا حاظر نباشد یک قدم به سوی آدم بردارد، چگونه میخواهد یک عمر پا به پای آدم در سختیهای روزگار کنارش بماند و یاریش دهد؟
* افسوس، حـــوا هرگز نفهمید آدم چه اندازه دوستش داشت!
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/07/18ساعت 3:20  توسط علی
|
انیشتین گفته:
برای اینکه کسی عضوی معصوم از یک گله گوسفند باشد، قبل از هر چیز باید خودش هم گوسفند باشد.
گاهی یک دنیا حرف داری، یک دنیا اعتراض و یک دنیا سئوال. اما نمیتوانی چیزی بگویی! چون در محاصره گوسفندهایی هستی که هیچ چیز نمی فهمند، غیر از چریدن...
خدایا زبان گوسفندها را به ما نیاموز، که مثل آنها نشویم. لطفا زبان ما را به آنها بیاموز شاید حرفهای ما را فهمیدند!
بی ربط نوشت: وقتی حــــــوا نیست، انگار هوا نیست! آدم حس گوسفندی را دارد که در حال خفه شدن است. وقتی هم که هست خودش با دستان مبارکش آدم را خفه میکند!
بعد نوشت: ۰۷ / ۰۷ / ۱۳۹۰
وقتی با یک مشت گوسفند رفیقی که نتیجه ۲ سال زحمت تو و زحمات خودشان را لگد مال میکنند هر پیروزی ای (حتی مقام اول مسابقات رباتیک) به کامت زهر خواهد شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/06/02ساعت 23:24  توسط علی
|
مردی، شایستگی، شرافت، صداقت. به به، چه کلمات زیبایی. افسوس که اینها فقط کلمه هستند و دیگر هیچ.
ای بسا انسانهای نالایق که با دروغ و دونگ تکیه بر جای مردمان صاحب کمال زده و به فضل فروشی مشغولند. از استاد دانشگاه نالایقی که در رشته غیر مرتبط با تحصیلات خود با اتکا به بند پ (پول و پارتی) مشغول تدریس است و وقتی سر کلاس حاظر میشود مثل نره خری که از طویله در رفته به دخترهای معصوم کلاس (البته فقط بعضیها) نگاه میکند تا شیخ و رئیس و کارمند و فلان و بهمان، مشغول به کار در فلان سازمان و....
و ای بسا چنین انسان نماهای پلیدی که حقمان را خوردند و دم بر نیاوردیم. مثل همین استاد نمایی که هر ترم حق مارا ضایع میکند و این ترم که به او اعتراض کردیم از ترس آنکه دستش رو نشود با همکاری دیگران 3 هفته تمام غیبت کبری نمود که برگه مارا نیاورد و گندش رو نشود.

-
یکی شیربرنج اوستاد مشنگ
-
به هیبت شبیه صورتی پلنــگ
-
پلید و پلشت و دروغ و دونـــگ
-
ندارد به تنبان به غیر از جفنگ
آری چنین شخصیتی با همکاری مدیر گروه محترم این ترم هم حق مارا ضایع کرد. و مدیر گروهمان که فهمیده بیشتر از این در مقابل ظلم ساکت نمی مانیم برای اینکه ما دست از سرش برداریم قول داد در ترم پاییز که 10 _ 12 واحد داریم برایمان جبران کند. تا ببینیم (فعلا برای قضاوت زود است).
اما در مورد آن به ظاهر استاد کثافت که هیچ حق استادی بر گردن ما ندارد، و نه تنها حقیقتا از او هیچ نیاموخته ایم بلکه جز دروغ و دونگ هم چیزی ندیده ام. به قول سعدی (ره):
و اکنون که چنین است ما نیز زین پس چنان کنیم که باید، چنانکه استاد بنایی فرماید: در حق نامرد، مردی نباید. امیدواریم بعدا دلمان به رحم نیاید. و اجازه بدهیم همانطور که فلان مسئول گفته او را بنماید. پس منتظر باش تا خداوند تو را مجازات کند، زیرا او سخت انتقام گیرنده است. منتظر باش البته نه به این زودیها چون هیچ عجله ای نداریم. اما به قول شاعر گفتنی: منتظر باش که خوش فکر ثوابی داریم.
پ.ن: سکوت در مقابل چنین انسان نماهایی بزرگترین خیانت در حق خود و دیگران است.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/05/06ساعت 19:42  توسط علی
|
هر یک از ما تنها یک دشمن داریم که میتواند ما را شکست دهد.
و آن کسی نیست غیر از خود ما !

بعد نوشت: ۱۳ / ۰۴ / ۱۳۹۰
یک مرد فرار نمیکند. تلاش میکند.
به پیشنهاد یکی از دوستان، یک طرح جدید را که در راستای یکی از ایده های قبلی مان بود دست گرفتیم (اکشن). توکل بر خدا.
حوا کجایی؟ آدم را کی دلگرم میکند؟!
بعد از بعد نوشت: ۲۵ / ۰۴ / ۱۳۹۰
تولد حضرت مهدی (عج) بر همه دوستداران و منتظرانش مبارکباد
- ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
- بر پشت سـتم، کسی تبر خواهد زد (انشاء الله)
* در همین راستا ما نیز بیشتر از این ظلم را بر نتابیدیم و مراتب اعتراضمان را به یک استاد ستمگر ابراز داشتیم. شیربرنج نامرد از ترسش مثل سگ میلرزید.
اما حالا شیر شده و تهدید کرده مارا به کمیته انظباطی میکشد. ما هم گفتیم: به حقوق خودمان کاملا آگاهیم و از خدا همین را میخواهیم. تا بفهمیم او با ما چه مشکلی دارد که هر ترم به نوعی بخشی از نمره ما را بالا میکشد و به ما ۱۰ میدهد.
آخر کجای ما شبیه ناپلئون است نامرد؟! (خداییش ما خیلی از بناپارت سرتریم).
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/04/02ساعت 18:33  توسط علی
|

در دنیا هیچ شکستی وجود ندارد غیر از یک چیز، و آن این است که ایمانت را از دست بدهی.
**********
پ.ن: وقتیکه ایمانت را از دست دادی وا میدهی، و آن زمانی است که مستحق شکستی.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/02/08ساعت 20:7  توسط علی
|
با احترام به همه مامانای عزیز

سلامتی پسر بچه های قدیم
که با ذغال رو صورتاشون میکشیدن تا شکل باباهاشون بشن
نه پسرای امروز
که زیر ابرو بر میدارن تا شبیه ماماناشون بشن!
بعد نوشت: ۰۴ / ۰۲ / ۹۰
امروز روز خوبی بود، بودجه لازم برای تجهیز کارگاه و ساخت ربات رو گرفتیم و بقیه فعالیتهای غیر رباتیکمان هم قرار شد از پنجشنبه استارت بخورد. بعد هم به مناسبت این شروع خوب با دو تا از رفقا رفتیم یه دوری زدیم و یه جشن کوچولو... . تا هستم برای رفقای با معرفتم هر کاری از دستم برآد انجام میدم. رفیق خوب و راستگو کیمیاست. اما دروغگو را خود خدا مجازات میکند.
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/01/23ساعت 18:28  توسط علی
|

كوه است دل مرد، ولي كوه
نه هر كوه
آن كوه كه آتش به جگر داشته باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/01/14ساعت 19:21  توسط علی
|